Ağlama ben ağlarım - تاریخ: 1405/6/29 ساعت: 4:10
° Green petals ° و سوگند به هرآنچه نمی شود گفت Ağlama ben ağlarım چیزی که تمام اون سالها دستش رو روی گلوی من گذاشته بود و داشت خفه میکرد، اون احساس ناکافی بودن و حتی خشم نبود. بعد از این همه سال فهمیدم که برای چیز بزرگتری خلق شده بودم، انسان عمیقتری بودم که تمام اون گریه ها رو تنهایی کردم ، تمام موس...
اردیبهشت شیراز - تاریخ: 1403/3/2 ساعت: 0:49
خب،اگه بخوام یه خلاصه بدم از بهمن تا الان،اینه که :بیشتر روزا به کار گذشت،اواخر بهمن با س.م صحبت کردم و قرار شد برم خونشون،خانواده اش دعوتم کردن و بلیت گرفتم،اولین مقصدم کردستان و دومین مقصدم استانبول بود،قرار بر این شد یک هفته ای کردستان بمونم و دقیقا روز چهار فروردین چهار صد و سه از تبریز برم استا...
قرمز عنابی - تاریخ: 1402/12/4 ساعت: 15:04
پارت یک :- این روزا تمام هفته رو کار میکنم،روزای تعطیل هم از خونه و آنلاین کار میکنم،خودم دوست دارم اینجوری باشه،فکر میکنم در اهمیت دادن به احساسات چیزی نهفته نشده به جز به وجود آوردن هنر،فقط زمان هایی با خودم خلوت میکنم که ذهنم چیزی برای گفتن داشته باشه،جدا از اون با قاعده جهان پیش میرم چون از این ...
آبانِ هزار و چارصد و یک - تاریخ: 1402/5/14 ساعت: 21:42
ولی لیاقت ماهایی که همیشه تنها بودیم بازم این همه تنهایی نبود.
یکشنبه سیزدهم فروردین چهارصد و دو - تاریخ: 1402/5/14 ساعت: 21:42
میدانی راستش کار ناتمام زیادی نمانده است که انجام نداده باشم،انگار همه چیز فقط در یک حباب بزرگ جلو می رود،حتی گاهی هم نمی رود یعنی هیچ حرکتی ندارد. حباب بزرگی که تویش زندگی می کنیم،نفس می کشیم گاهی تجربه می کنیم. موسیقی هم گهگاهی پخش می شود، کلاسیک ایرانی و جز! از خوبی هایش است. درست است همه چیز یک ...
دلبر که جان فرسود از او - تاریخ: 1402/5/14 ساعت: 21:42
پس از مرگم بگویید برایم بنویسند : با این وجود که غم، رنج و درد های بسیاری داشت شاد زیست.
Uno - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 19:50
خب!بیایم شروع کنیم دوباره. قبل از اینکه بخوام وارد فلسفه ی تلاش برای بقا بشریت و تلاش های چند باره و چند باره ی خودم که خب گاهی فکر کردن بهش خیلی ترسناک میشه،باید از plan های ماه های اخیر و سال آینده بنویسم که مستندی هم باشه بر احوال این روزهام.باید اعتراف کنم اگه اِمرز نبود اینقدر انگیزه و هیجان ند...
پیراهن آبیت - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 19:50
هزار کاکُلی شاددر چشمانِ توستهزار قناری خاموشدر گلوی من.عشق راای کاش زبانِ سخن بود+ شاید اون پیراهن آبی که تو خواب دیده بودم مال تو بود.پ.ن : دَه سالگی گلبرگ جان مبارکه :)فرزند من که زاده شد از برگ و تمامیتِ من بود.دَه ساله که می نویسم،از خودم از افکارم،احساساتم،گره ها و شادی هایم. ده ساله که گلبرگ ...
آبانِ هزار و چارصد - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 19:50
آبانِ هزار و چارصد ولی لیاقت ماهایی که همیشه تنها بودیم بازم این همه تنهایی نبود. + تاريخ چهاردهم آبان ۱۴۰۱ساعت نويسنده هیرآنا | Adblock test (Why?)
Gitmek - تاریخ: 1401/4/15 ساعت: 3:27
قبل تر ها، شاید بشود گفت از خرسالی ام حتی ، فکر می کردم اگر آدم ها از زندگی ام می روند مقصرش من هستم،به همین دلیل باج های کوچکی برای ماندنشان در نظر می گرفتم. از همان دوست نازنینی که همکلاسی کلاس اول من بود ، دندان های خرگوشی داشت و بسیار هم باهوش و اهل شیطنت بود،در عین حالی که لطیف بود و دلنشین،بسی...
Ayvan seray - تاریخ: 1401/4/15 ساعت: 3:27
خودتو جای من بذار،هر روز تنها و تنهاتر به دورترین نقطه از محل زندگیت اونم برای کار کردن بری و برگردی،آدم های جدید دوباره و دوباره،آدم هایی که اصلا نمیدونی قصدشون چیه و یه روز یه وقت نگاه نکنی ببینی اهل دو رویی باشن،مدام حواس جمع باشی. بعد از اون هر روز دو تا خط طولانی رو با متروبوس و اتوبوس رفتن و ه...
Sassenach - تاریخ: 1401/4/15 ساعت: 3:27
ساعت دو و بیست و چهار دقیقه به وقت استانبول و فردا صبح باید برم سرکار چون خوابم نمیره و دارم به چیزای جالبی فکر میکنم گفتم بیام و حتما بنویسمشون تا نخوابیدم. ولی من واااقعا از ازدواج بریتنی و سم خوشحالم،این دختر ایدل سختی ها بود به نظرم،هرچند سلبریتی نیوز اصلا برام مهم نیست اما شخصیت عجیبی داره و قد...
ارتفاعات داماش - تاریخ: 1399/11/28 ساعت: 16:51
شاید اونجا دستم نمی رسید بهش،اما الانم انگار تقریباٌ همینه. نمی خوام شکوه و گلایه کنم ولی ببین خیلی دوره نیست؟ برای همینه حافظ میگه : دست ما کوتاه و خرما بر نخیل. لعنتی انگار هرچی میری بهش نمی رسی. ت
بام شیراز - تاریخ: 1399/11/28 ساعت: 16:51
تغییر هیچ وقت آسون نبوده و نیست،اما حالا،میدونم که قراره موجی از ناشناخته ها و جهان شگفتی به سمتم بیاد،میخوام آرزوهام رو دونه دونه توی دستم بگیرم،و ازش بگذرم،مثل الان،آرزوهام رو زندگی کنم و بعد هم برم از این خاک... خاک بشم... من ایمان دارم به آغاز صبح سپیدم،ایمان دارم به دست های خودم و شور و شعور ان...
Param parça - تاریخ: 1399/11/28 ساعت: 16:51
آتش گرفته از درونم چکاوک قصه ام و هم چنان میسوزم ____ دیریست خانه ام رنگ غم دارد و دستانم بوی خاکستر کی می بندد این سوز و سرما از روح و جان خسته ام سفر؟ Ruhumun kederindenGözlerim yaşla dolduAğlıyorum derindenBilmem bana ne oldu
صباح - تاریخ: 1399/11/28 ساعت: 16:51
اقرار من در عشق را چونان ققنوس بر خاکستر دان زاده شدم از درد،پرواز کنان از آتش عشق،سوختم و جاودان شدم دگر از من چه می خواهی؟ پس از من،پس از تو این عشق تکرار نخواهد شد. غرورم را چون گنجی گرانبها دریاف
همه چیز همانطور که فکر می کنیم می شود - تاریخ: 1398/12/9 ساعت: 4:31
صبحِ گرگ و میش روز جمعه هفدهم ژانویه دوهزار و بیستیست و هفتم دی ماه هزار و سیصد و نود و هشتکاش می توانستم صدایم را به گوش تو برسانم،تا بفهمانم که زندگی چقدر گاهی ساده می شود،چطور تمام معماهای پیچیده ی
روز برفی در شیراز - تاریخ: 1398/12/9 ساعت: 4:31
بسیار خب،تصمیم گرفتم برایتان بنویسم از احساسی که در قلبم دارم.راستش نمی دانی،اینکه چطور می شود تمام بد و خوب دنیا را یکجا باهم تجربه کرد،تعادل را حفظ کرد و سوار بر آرزوهای زندگی رکاب زد،از شما پوشیده
انتظار - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:15
با م.ج صحبت کردم. انتظار کشنده ترینِ لحظات بود،انتظار برای دیداری بعد از یکسال،بعد از یک قرن،که تو در پوسته ی خود نیستی و می اندیشی که انسان چگونه می تواند از شکل هم آغوشیِ دو روحِ خسته که تماماً تسخی
هو مدد - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:15
ما از عشق می ترسیم،زیرا که از مرگ ترسانیم،چرا که عشق تولدی ست دوباره،می میراند و زنده می کند.